دفترچه یادداشت من
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم






آذین

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
تعطیلات را چگونه گذراندیم؟
۱۳٩٢/۱٢/٢٧
هر گبری به پیری میشود پرهیزگار
فقط برای دل خودم مینویسم!
روزمره
یک شب آرامش
...
شروع خونه تکونی
رمز
عکس

کلمات کلیدی
زندگی(۱٩)
سفر(٧)
رژیم کانادایی(٥)
اداره(٤)
پسرک(٤)
اسباب کشی(٤)
مامان(۳)
گلی(۳)
بابا(٢)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
بنفش ارغوانی
دنیای من
بعد از سی
بــــوس مـاهــــی
خوشبختی زیر پوست من
پیش به سوی لاغری
اندر احوالات سی سالگی
من و گلدونه خانوم
نانازی بانو و آقاخرسی
نی لا و زندگی
حرفهای ناتمام...
طعم ملس زندگی
Unspoken Words
دور از وطن
60 درجه به راست
خاطرات یک پزشک قانونی
روزهای یک مترجم
وبسایت شخصی سورملینا زند
تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
توت فرنگی روی خامه
امی تیس گل سرخ ما
آترین روشنی بخش زندگیمون
مغازه داری در فرنگ
زن بی نام و نشان
پنجره ای رو به آسمان...
آش شله قلمکار
خاطرات من
ماه هفت شب
مطبخ رویا
فرین نوشت
یک حسنا بانو هستم
دکتر آشپز
آرش و آوین
آموزش تصویری فتوشاپ
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
web design

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تعطیلات را چگونه گذراندیم؟

سلام

خوبید دوستان؟

انشاالله سال جدید براتون سرشار از خیر و برکت و سلامتی باشه.

اول که ببخشید یه خورده دیر شد. دو تا دلیل داشت. اولیش این ویندوز 8 به درد نخور که همه ش کیبورد منو نمیشناسه. دومیش رو هم در یک کلمه عرض میکنم خدمتتون: هپی فارم! الان دیگه خودتون منو در کمال سرافکندگی و شرمندگی تصور کنید.

حالا بریم سراغ تعطیلات! ما صبح روز 29 اسفند به همراه خواهر جون شماره 3 و خونواده برادر شوهرش! عازم چابهار شدیم. شب اول رو زاهدان موندیم و عصر اول فروردین به چابهار رسیدیم. پنج شب چابهار بودیم و صبح روز 6 فروردین چابهار رو ترک کردیم. باز یه شب زاهدان موندیم و شب بعد رو شهرستان خودمون پیش مامان  اینا موندیم و ظهر جمعه برگشتیم مشهد عزیز.

این بود خلاصه سفر! سفر خیلی خیلی خوبی بود. اولین دلیل همسفرای خوب و همدلمون بودن. سه تا خونواده بودیم با سه تا ماشین. خواهری و برادرشوهرش هرکدوم یه بچه (دختر) دارن و ما هم که عیالواریم با دو تا بچه. نکته مهم بعدی پسرک بود. عزیز دل مامان توی سفر از خونه هم خوش اخلاق تر و آروم تر  بود. گلی هم توی این سفر خیلی بهم کمک کرد. مخصوصا توی ماشین که پسرگ رو توی کریر کنارش میذاشتم.

با این که راه خیلی طولانی و تقزیبا میشه گفت خسته کننده بود ولی با رسیدن به چابهار خستگی از تنم رفت. شهر خوبی بود. هوا که عالی بود. گرم بود ولی کاملا قابل تحمل بود. بر خلاف کیش که اصلا نمیشه هوای گرمش رو تحمل کرد. روزهای اقامتمون رو متناوبا هم بازارهای منطقه ازاد رو رفتیم و هم تفریح. ساحل چابهار و کنارک رو رفتیم . کلی هم خرید کردیم. قیمتا به نظرم خیلی خوب بود. خیلی از چیزهایی رو که خریدیم اینجا قیمت گرفتم حدود 40 درصد زیر قیمت اینجا بود.

 از روزی هم که برگشتیم چند روزی رو که مشغول شستن و جمع کردن وسایل و خریدای سفر بودم و الان هم هنوز مشغول دید و بازدیدای عید هستیم.

یه مهمونی بزرگ (همکارام) هم در پیش دارم که حسابی ذهنم رو مشغول کرده.

سعی میکنم در اولین فرصت عکسهای سفر رو براتون بذارم. فعلا بای!

...


 

سلام

پیشاپیش سال جدید رو تبریک میگم. عازم سفرم ب امید خدا!

تا سال نو!

...


هر گبری به پیری میشود پرهیزگار

سلام!

این همسر خان ما کمی تا قسمتی غیرتی تشریف دارن. البته حالا دیگه خیلی بهتر شده. اوایل ازدواج خیلی اوضاعش خراب بود. حالا خدا رو شکر خیلی بهتر شده. البته خونوادگی این مدلین. برادراش خیلی اوضاعشون خرابه.

پیرو این اخلاق روی مساله خیانت خیلی حساسه. خیلییییییییییی! مخصوصا اگه خیانت از طرف خانوم باشه. البته برای خود من هم این مساله اصلا قابل هضم نیست. بگذریم!

این چند روزه که سریال یوسف از شبکه وطنی پخش میشه گاهی اینور اونور چشمش افتاده و الان یه سوالی خیلی ذهنش رو مشغول کرده. میگه زلیخا رفته بهشت؟!!!! میگم نمیدونم والله! ولی اصولا باید رفته باشه. میگه چه طوری با این افکارش میره بهشت؟ ( حالا زلیخای بیچاره کاری که نکرد. شد آش نخورده و دهن سوخته. ولی همسرخان معتقده در این زمینه فقط فکرش هم جرم بزرگیه و باید مجازات شه) میگم خب آخرش که دوباره جوون میشه توبه میکنه دیگه. میگه یعنی چی؟ مگه میشه آدم هرکاری (فکری البته) بکنه بعد توبه کنه؟ میگم آره که میشه ببین چه خوبه. تا جوون بوده هرکار دلش خواسته کرده بعد که پیر شده توبه کرده. خیلی خوبه دیگه... حالا تصور کنید که با این حرف چه شکلی میشه.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

الان چند روزه من همه ش توی خونه راه میرم میگم: خوش به حال زلیخا!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

...


فقط برای دل خودم مینویسم!

دیروز عصر رفته بودم خونه مادر همسری. رفته بودم اونجا که هم برم آرایشگاه(پیش جاری) و هم یه لباسم رو که فقط به درد مراسم نامزدی یا پاتختی میخورد بذارم پیش خانوم همسایه شون که توی خونه ش لباس میفروشه تا اگه به درد کسی خورد استفاده ش کنه. آرایشگاه که رفتم. ولی لباس رو ندادم. امروز با چند تا ظرف بلور که لازمشون ندارم میدم به خانوم همسایه خودمون که برای عروسای بی بضاعت جهیزیه آماده میکنن.

دیشب حاج خانوم تحویلم گرفت و با اینکه معمولا برای خودش اصلا شام پختنی آماده نمیکنه و گاهی هم که ما میریم معمولا غذاهای حاضری میپزه همون بعداز ظهر که رفتم قرمه سبزی گذاشت و منم که با این درد دستام هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. خودش تنهایی همه چی رو آماده کرد و به برادرشوهر دومی  هم  که طبقه بالا هستن گفت شام بیان خونه ش.  به همسری میگم ببین این نتیجه رفتارای منه. اینقدر که شبایی که حاج خانوم میاد خونه ما تحویلش میگیرم و هواش رو دارم حالا خواست تلافی کنه.

البته این رفتن من یه نتیجه خیر دیگه هم داشت. خواهر شوهر و برادر شوهر بزرگه هم به اطمینان اینکه من پیش مامانشون هستم و حاج خانوم تنها نیست رفتن واسه خرید عیدشون.

پسرک دیشب برای اولین بار به پهلو چرخید. به عبارت دیگه غلت زد. اول فکر کردم بخاطر متکای زیر سرشه که تونسته راحت بچرخه ولی متکا رو که برداشتم و سرش روی تشک بود باز هم چرخید. هیچی دیگه! کار ما در اومده. دیگه نمیشه تنهاش بذارم.

احساس میکنم چقدر زود داره بزرگ میشه. دوست دارم یه خورده بیشتر توی این روزها بمونه. گلی رو که اصلا نفهمیدم کی بزرگ شد. سعی میکنم این رو بهتر دریابم.

میدونید چرا عنوان رو اینجوری گذاشتم؟

...


روزمره

پسرکم جمعه سه ماهه شد و من هنوز حوصله نکردم چندتا عکس جدید ازش بگیرم. کلا آدم دوربین به دستی نیستم و وقتی میخوام عکس بگیرم باید همه شرایط فراهم باشه. دیشب برای اولین بار وقتی مامانیش( مامان همسر) باهاش صحبت میکرد صدای خنده ش بلند شد. تا حالا خنده هاش فقط تصویری بود. ولی من امروز هرکار کردم برام اونجوری نخندید.

بگذریم! شب پنجشنبه رو تنها نموندم و مامان اومد پیشم. صبحش هم ساعت 7 همسرخان اومد خونه.  شانس آوردم که مامان اومد. آخر شب که شده بود دیگه کم کم داشتم میترسیدم. به مامان هم گفته بودم نمیخواد بیاد پیشمون. وقتی دیدم داره میاد بالا واقعا خوشحال شدم.

شب جمعه هم خونواده همسر رو دعوت کرده بودم. 22 نفر بودیم. نامردا یکیشون نیومد برای کمک و من دست تنها و کمی تا قسمتی با کمک مامان شام و وسایل پذیرایی رو آماده کردم. لازم به ذکره که این مهمونی معوقه عید دیدنی پارسال بود که خیلی تلاش کردم به سال جدید نیفته. خواهرشوهر کوچیکه که شهرستانه هم اومده بود و سوغاتیهامون رو آورد. دستش درد نکنه. خیلی سلیقه ش رو پسندیدم. آرزو میکنم هرسال بره سفرای خوب خوب.

نمیدونم چرا این روزا حالم اینجوریه. وضعیت جسمیم زیاد خوب نیست و تقریبا میشه گفت غیر از مفاصل انگشتای پا بقیه مفاصلم درد میکنن. دیشب تا صبح از درد بازوی راستم بیدار بودم. نصفه شب از درد گریه میکردم. هرکار هم میکردم آروم نمیشد. این دردا روحیه م رو هم حسابی به هم ریخته. اصلا قدرت حرکت ازم گرفته شده. به ازای هر تکونی که میخورم یه آخ از ته دل میگم.  پسرک هم که ماشاالله وزنش بالاست و مراقبت کردنش برام سخت شده. نمیدونم. شاید بهار بیاد وضعیتم بهتر بشه.

...


یک شب آرامش

امشب تنهام! البته تنهای تنها که نه! با گلی و پسرک هستیم. همسر گرامی رفته خونه مامانش. بعد از فوت پدرشوهر و برادر شوهرم حاج خانوم  تنها شده و هرشب یکی از بچه ها میره پیشش. البته تا حالا که هر وقت نوبت ما بوده آوردیمش خونه خودمون. چون هم برای من سخته که خونه کسی بخوابم و هم تا حالا فکر میکردم بدون همسر هم سختم میشه واسه همین میگفتم مامانت رو بیار اینجا. ولی حاج خانوم از وقتی از مکه برگشته برونشیت گرفته و همسر میگفت مامانم رو نمیارم خونه. میترسید بچه ها مریض بشن. تا امشب که دیگه رفته اونجا بمونه مامانش تنها نباشه.

این اولین بار نیست که شب رو بیرون از خونه ست. توی دورانی که پدرش و برادرش بیمارستان بستری بودن هم پیش اومده بود که شب بره بیمارستان پیششون بمونه ولی اون موقع ها من خیلی بیشتر بهش وابسته بودم و خیلی برام سخت بود که خونه نباشه. اما امشب دیگه این حس رو ندارم. باهاش قهر نیستم ولی خیلی هم آشتی نیستم.

تا بحال هر وقت حرفی پیش میومد و بحثمون میشد هر جور بود قبل از خواب آشتی میکردیم. هیچ کدوممون طاقت قهر موندن رو نداشتیم ولی این چند وقت اینقدر حرفهای آزار دهنده گفته که دیگه دلم باهاش صاف نمیشه.

بهرحال! نمیدونم امشب چه طوری بگذره. تجربه جدیدیه!

...


...



شروع خونه تکونی

سلام!

این چند روز حسابی مشغول بودیم. مادر همسری و خواهر و شوهرخواهرش رفته بودن مکه. جمعه قبل برگشتن و یه روز رفتیم شهرستان خونه خواهر شوهر. روز خوبی بود. با این خواهرشوهر و دختراش همیشه به من خوش میگذره.

حالا هم دو سه روزه با کمک مامان مشغول خونه تکونی شدم. البته به مدل خودم. هی یه سری وسایل توی کمد یا بالای کمد یا هرجای دیگه رو میریزم بیرون و مثلا مرتبشون میکنم. بعد کلی وسیله اضافه میارم که نمیدونم قبلا کجا قایم شده بودن. دیگه نمیدونم با اینا باید چیکار کنم. همینجوری وسط خونه میمونن تا همسری بیاد و با کلی خواهش تمنا از من که "ما را به خیر تو امید نیست. مرحمت نموده شر مرسان" برداره یه گوشه ای بچپوندشون.

این چند وقت افتاده بودم رو مود لباس خریدن. امروز که باز یه بلوز برای خودم خریدم  دیگه صدای همسر گرامی در اومد. در کمد رو باز کرده میگه ببین به خدا جا نیست که اینا رو بذارم. در همین راستا بعداز ظهر که از خونه رفت بیرون منم رفتم سراغ کمد لباسها و لباسهایی رو که دیگه نمیپوشیدم جمع کردم تا ردشون کنم. حالا باز دوباره کلی جا داریم که لباس جدید بذاریمعینک

...